X
تبلیغات
رایتل
شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1386
اشتباه من

زمانی با پسری دوست بودم که فکر میکردم دوسش دارم.من ۴ ماه باهاش دوست بودم اما کم کم فهمیدم اون کسی که من میخوام نیست.اخلاقش طوری یود که تحملش واسم سخت بود .با این که دوسش داشتم ازش خواستم که دوستیمونو قطع کنیم.خب فکر میکردم اینطوری بهتره  به خودش هم گفتم همیشه اگه یه ماجرا در اوج خودش تمام بشه خیلی قشنگتره.اونم قبول کرد.اوایل واسه هردومون سخت بود.اونو نمیدونم اما من که خیلی فراموش کردنش واسم سخت بود.همش انگار منتظرش بودم.تا این که با پیشنهاد اون دوباره دوست شدیم.اما این بار واسه من خیلی سخت تر از قبل بود. این بار اصلن نمیتونستم تحملش کنم.اما هنوز یه احساسی بهش داشتم.اون خیلی خوب بود اما از دنیای من جدا بود.جالب اینجاست که اون اصلن این احساسو نداشت و نداره .طوری که منو بهترین و لایق ترین دختری میدونه که تا حالا توی زندگیش دیده. انقدر به هردومون بد گذشت که۲ ماه بعد از دوستی خودش خواست که تمام بشه منم از خدام بود."البته دوستی ما واقعن دوستی پاکی بود.فکر میکنم از این دوستی ها کمتر دیده میشه جایی"

ما دوستیمونو تمام کردیم و من ازش خواستم که همه چیزو در باره ی من فراموش کنه.نمیخواستم اصلن همو ببینیم.اما اون نتونست.تقریبن هر روز و بعد هر هفته اس ام اس میداد یا زنگ میزد.من واقعن خسته شدم.نمیخواستم بیخود به هم وابسته باشیم.واسه همین یه بار خیلی بد باهاش صحبت کردم و از اون به بعد به هیچ عنوان جوابشو ندادم.اما اون از رو نرفت بازم اس ام اس میداد و چون جواب نمیگرفت سراغمو از دوستهام میگرفت.تا این که جریان انتقالی دانشگاه من پیش اومد.اون پارتی داشت.میتونست کارمو درست کنه اما من ازش نخواستم.مرتب اینو بهونه میکردو سراغ منو میگرفت.همینطوری ۵ ماه گذشت تا دیروز که باز سراغ منو از دوستم گرفت.دوستم هم بهش گفت که من دنبال کار دانشگاهمو انگاری جور نمیشه.اونم گفته بود که من دوست دارم این کارو انجام بدمو اصلن انتظاری ندارم.خوب منم ازش خواستم.اونم صحبت کرد اما حالا ۱ لحظه هم منو راحت نمیذازه . بهم پیشنهاد دوستی داده.اما من رد کردم.گفت پس همو ببینیم اما نمیخوام.چون الان دیگه واقعن احساسی بهش ندارم. من بهش گفتم که از در خواستم پشیمون شدم.اما الان واسه این که فکر نکنه چون کار داشتم جوابشو دادم مجبورم ببینمش.من واقعن نمیدونم چه کنم که از فکر من بیاد بیرون؟دارم از دستش دیوونه میشم...