X
تبلیغات
رایتل
جمعه 25 آبان‌ماه سال 1386
کمکم کنید

۱.

سلام.واسه این همه تاخیر معذرت.و ممنون که مرتب سر میزدین بهم و منتظرم بودین.وای کلی خبر دارم.اولیش این که :

من بلاخره موفق شدم به کنسرت استاد شجریان برم.وای عالی بود .هیچ وقت لذتی که اون شب داشت رو فراموش نمیکنم.راستی که عجب استادیه.و همایون شجریان که به نظر من داره با پدرش برابری میکنه.حرف نداشت.وقتی مرغ سحر و خوند حال و هوای خاصی به همه حاکم بود.نمیشه توصیف کرد فقط میشه گفت بینظیر بود.

 

دومیش این که:

من یه سفر ۴ روزه به گرگان داشتم.البته به جنگلهای گرگان.با همون گروه کوهنوردی رفته بودم.فوق العاده خوش گذشت.قبل از این که به جنگل بریم هوا تاریک شد.۲ ساعتی توی تاریکی جنگل راه رفتیم.به یه دشت رسیدیمو چادر زدیم.نمیدونستیم کجاییم.هوا که روشن شد و از چادرها زدیم بیرون تازه فهمیدیم توی چه بهشتی هستیم.وای راستی که جاتون خالی بود. آخر سفر هم یه سری به بندر ترکمن زدیم.جالب بود.از بهترین سفر هام بود.دوستهای خیلی خوبی هم پیدا کردم.این خودش نعمته.

 

سومیش اینکه:

توی هفته ای که گذشت مطالبات ما بود.یعنی چند نفر از مسئولین اومدنو ما مشکلاتمونو واسشون گفتیم.نزدیک به ۴ ساعت طول کشید.اما یعنی فایده ای داره؟توی دانشکده ما یه حاج آقایی بود که به اسم نهاد هر کاری که دوست داشت انجام میدادو تا میتونست دخالت میکرد.روز مطالبات حسابی کوبوندیمش.نمیدونم قراره بهتر بشه یا بدتر.اما حتمن یه اتفاقی می افته.

چهارمیش اینکه:

دوشنبه این هفته روز دختر بود.کسی که به روی خودش نیاورد جشن بگیره.ما هم خودمون توی دانشکده جشن گرفتیم.بادبادک ساختیمو هواکردیم.خیلی کیف داشت.حتا پسرها هم شرکت کردن.من هم به مناسبت این روز بزرگ توی دانشکده دیوان زدم.

 

۲.

مسافر من این هفته از همیشه بدتر بود.کاملن بی تفاوت.خوب من هم البته مثل قبل نبودم آخه یه دوستهام بهم گفت تو به اندازه ی کافی جلو رفتی دیگه بقیش با اونه.گفت از این بیشتر خودتو خراب نکن.بگذار اون بیاد جلو . این در حالیه که من فکر میکنم اصلن واسش مهم نیست .من از این همه منتظر موندن خسته شدم.همش دارم رعایت میکنم که جلوی اون با پسری حرف نزنم که ناراحت بشه اما اون چی؟اون اصلن واسش مهمه؟اصلن میفهمه؟دیگه به چه زبونی باید بهش بفهمونم؟ میشه کمکم کنین؟

 

روز یکشنبه توی دانشکده نشسته بودم با بچه ها حرف میزدم که پویا اومد.یکم ایستاد کنارمون دوباره رفت دوباره اومد خلاصه آخر سر به من گفت چه خبر ؟ اومدم جواب بدم که گفت پاشو بریم اون طرف .منم پاشدمو رفتیم یه جای دنج دانشکده.کلی قدم زدیمو حرف زدیم.اون از خودش گفت دونه دونه کارایی که انجام داده بودو گفت که شاید اصلن به من ربطی نداشت.بعد من از گرگان گفتم واسش تا اینکه حرف رسید به خودمون حرفهای قشنگی میزد.من کاملن احساس میکنم سعی داره به من نزدیک بشه .اما هنوز نمیدونم که این حالتش واسه همست یا فقط من.از کسی هم که  نمیتونم بپرسم.گاهی من به طرف اون میرم گاهی اون میاد به طرفم.هر جور حساب کنی ان رابطه خیلی بهتر از رابطه ایه که من با مسافرم دارم. این روزها پویا توی دانشکده که راه میره حتمن یه عکس العملی نسبت به من نشون میده یا اگه ببینه حالم خوب نیست حتمن علتشو میپرسه.جالبه واسم.

یکی از پسرهای دانشکده که به نظر م پسر با جنبه ایه چند وقتیه که داره مرتب خواب منو میبینه.اونم از نوع رمانتیک.توی حکمت این یکی دیگه جدا موندم.وقتی تعریف میکنه واسم فقط بهش میخندم تا حتا ۱ درصد هم نخواد به تعبیرشون فکر کنه.خدایی حوصله ی این یکیو ندارم.

توی سفر گرگانم یه پسری باهام همسفر بود .من متوجه توجهی که به من داشت میشدم اما اهمیت نمدادم.اما اون روز آخر به من شماره داد.من بهش گفتم که اخلاق سختی دارم و یه جورایی باهاش اتمام حجت کردم.اما اون میگه که تو این ۴ روز کمابیش با اخلاق من آشنا شده و پای همه چیز ایستاده.من بهش ۱ بار زنگ زدم اما اصلن قول دوستی بهش ندادم.نمیدونم با وجود کسایی مثل مسافر و پویا نمیتونم خودمو به دوستی با اون راضی کنم.از طرفی هم فکر میکنم  اگه الان ردش کنم شاید بعدن دوباره تو زندگیم بمونمو یه تیتر بزرگ بنویسم که منم دوست پسر میخوام.چرا زندگی انطوریه؟یه روز همه چیز با همه . یه روز خالی مطلق.میشه کمکم کنید؟