X
تبلیغات
رایتل
جمعه 16 آذر‌ماه سال 1386
پایان ماجرا

سلام.

دوباره برگشتم با کلی حرف که نمیدونم چطور بگمشون.خلاصه ش میکنم:

اون پسر که بهم ابراز عشق کرد .من تمام تلاشم این بود که منصرفش کنم.از اول هم همین حرف و زدم .اما اون بهم زنگ زدو گفت که شلوغش کردم.گفت اونقدرهام عاشق نبوده و این بیشتر یه بازی بوده.خیلی جا خوردم.گفتم خوبه که احساسم درگیرت نشد و گفتم همه تلاشم منصرف کردنت بود .اما گفت تو آتشت تند تر از من بودو تو منو دوست داشتی.خیلی جالب بود.احساس خرد شدن داشتم.اما دوستم میگه جون جواب رد شنیده کم آورده و اینارو میگه.درسته؟

نمیدونم.خودش بازیو شروع کرد و خودشم تمام کرد و من موندم با یه احساس بد در موردش و حالا باید هر روز ببینمشو حرفهاش یادم بیاد.من تصمیم گرفتم بذارم هرجور راحته فکر کنه.من که پیش خودم حقیقتو میدونم.میدونم که اونم میدونه .تصمیم دارم برخوردم باهاش مثه قبل خوب باشه فقط اجازه نمیدم حتا ذره ای بهم نزدیک بشه و کلامی حرف بزنه.چون ازش متنفرم.اما بهش نمیگم همیشه از این ناراحت بود که چرا من نسبت بهش بیتفاوتم.نه دوسش دارمو نه بدم میاد ازش .به قول خودش بیتفاوتی بدتره و حالاست که من باید بیتفاوفی رو نشونش بدم.

کسی که بهم میگفت باهام آرامش میگیره حضورم بهش آرامش میده.کسی که واسه اسمم شعر میگفت اینطوری از آب در اومد.من بهش گفتم ارزش شعر گفتنو حرفهای قشنگ زدن بیشتر از ایناس که واسه هر رابطه ای به کارش ببری.دلم واسه این همه دست و پا زدنم میسوزه که سعی داشتم منو فراموش کنه و درگیر نشه.که دلم واسش میسوخت عاشق کسی شده که احساسی بهش نداره.چقدر نفهم بودم.

دیگه نمیتونم به هر پسری اعتمادکنم.به هیچ پسری.حالا دیگه پویا واسم یه آدم کاملن عادیه.دیگه حوصله زیر نظر داشتن مسافرو ندارم.که شاید یه روز یه کاری کنه.خسته شدم از انتظار اونم واسه آدمای بی ارزش.دیگه چطور میشه به یه پسر اعتماد کنم.؟اون دیوونه بود توی این رابطه به چی میخواست برسه.حتا دستش بهم نخورد و حتا کلام عاشقانه ای ازم نشنید.

از من کینه ای نداشت که ایتطور تلافی کنه.یه ارتباط کاملن با احترام داشتیم.پس دردش چی بود؟نمیفهمم.آخه چرا باید برگرده بگه تو عاشق من شدی؟کمبود داشت شاید.هرچه بود خداروشکر تمام شد.و دیگه ادامه پیدا نمیکنه هرچند مجبورم هر روز بینمش.

 

ناراحت نیستم.نمیدونم چرا جایی که باید از نارو خوردن فریاد بکشم کاملن آروم میشینم.شاید واسه این که انقدر دیدم که برام عادی شده.شایدم چون طرفم ارزش این همه ناراحتی منو نداره.اما دلشوره دام.واسه ارتباطاط بعدی میترسم.چه با این شخص چه با بقیه .

ای خدا چرا من اینقدر بدبختم؟